أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
149
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
مىخورد ، و به چشم در جمال « 1 » جليل مىنگرد . « 2 » اى آن « 3 » كسى كى همواره جفاى خلق بر دل « 4 » مىگيرى ، زود بود كى شراب لقاء حق بر كف گيرى . اى آن كسى كه در كوى عاشقى دوران مىكنى ، زود بود كى در ميدان وصال حق جولان كنى . اى كسى كى درين عالم دنيا غم مىخورى و عنا مىبرى ، روزى بود كى در آن متنزّه « 5 » آخرت شراب طهور « 6 » مىخورى و در جمال خدا « 7 » مىنگرى . شعر « 8 » اين « 9 » طواف عاشقان تا كى بگرد كوى دوست * چند بويد « 10 » بويها را بر اميد بوى دوست كى بود كاين نفس عاشق پيش او قربان شود * تا فرستد « 11 » آن سرش را بر سنانى « 12 » سوى دوست نفس را خود اين « 13 » خطر كايدون « 14 » شود قربان او * صد چو « 15 » جان من فداى يك دو تار « 16 » از موى دوست اى خوشا كان نوبهار عاشقان پيدا شود * خوش كند اين عيش ما را همچو خلق و خوى دوست شربت آرد از وصال و بر كف عاشق « 17 » نهد * گويد او را اين همىخور « 18 » مىنگر در روى دوست
--> ( 1 ) - + خداوند ( 2 ) - + بيت دلم خا زندهء كز تو بوينام * چو چشمم بر امان ترسم نوينام ميان چشم و دل كز دير و آئين * واژكى بى كه از دستم بوينام ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - همواره تعب و رنج حق بر خود ( 5 ) - منظره ( 6 ) - مى ( 7 ) - حق ( 8 ) - بيت ( 9 ) - در متن : اى ( 10 ) - در متن : بويند ( 11 ) - فرستند ( 12 ) - در متن : سان ( 13 ) - آن ( 14 ) - در متن : كى كو ( 15 ) - چون ( 16 ) - در متن : تاره ( 17 ) - ما بر ( 18 ) - ندارد